چقدر دلم برا مادرم تنگ شدهه...زیاد...وقتی کلاسمون تموم شد به اولین نفری که گفتم خونگیری داشتیم بابام بود
کلی ذوق کرد
به جرم اینکه بهشت زیر پایشان بود دنیا را برای خود جهنم کردند !
به سلامتی مادرها . . .
سلام.
امروز خونگیری داشتیم.........وای محشر بودیم خیلی گروه ما باحال بود..بعضیا اصلا انگیزه نداشتن اما
سه نفر بودیم 6تا سرنگ پر کریدم..من خودم سه بار خون گرفتم دوبار خون دادم...خیلی خوشحالم باورم
نمیشه..ما وقتی میرفتیم دیگه هیشکی نبود ولمون میکردن تا صبح رگ پیدا میکردیم...الان احساس یه تزیریقی
بودن رو درک میکنم..
میبینم چه هیجانی دارن!!!!خلاصه سری بعد ازشون سرنگ میگیرم میرم تمرین میکنم چون دختری بودم بهم
گفتن اکشال نداره!!!وای چه باحال بود وای خدا!!!
سلام.
رفتم به سایت زیبایی های زندگی من (سارا) یه سری زدم...یه پست داشت در رابطه با بازگشایی مدارس...یاد
اولین روزی افتادم که رفتم مدرسه..
به دلیل شغل مادرم که مدیر مدرسه بود توی یکی از روستاهای اطراف یه شهر که تازه اونجا هم شهر خودمون
نبود زندگیمیکردیم و منم اونجا باید میرفتم مدرسه...یادمه یه عالمه هیجان داشتم که وقتی با مادرم رفتم دفتر
مدیر یه دختره بود که ازما سنش بیشتر بود فک کنم چهارم و پنجم بود...با لهجهی خاص خودشون گفت تو اینجا
پسراش میزننت(مختلط بودیم) و من خیلی ترسیدم!!!
خیلی اذیت میکردم با پسرا فوتبال بازی میکردم!!!کیف میداد!
بچه های اونجا چون که روستا بود پوشش مخصوص به خودشون رو داشتن و به من میگفتن شهری!!البته از
نظر من منم مثل اونا بودم!!ولی خب از نظر اونا من لوس بودم...بین همه یه پسر بود که اونم تقریبا شریاط من
رو داشت البته اهل همونجا بود اما فرهنگش با اونا متفاوت بود...خیلی تمیز لباس میپوشید..خوشکل حرف
میزد... رقیب درسی هم بودیم...خلاصه رفت تو دلم منم نه گذاشتم نه برداشتم رفتم خونه به مادرم گفتم من
باید با فلانی ازدواج گفتم....واکنش مادرم خیلی قشنگ بود
...گفت پگاه عزیزم میدونی دختر با هر مردی که ازدواج میکنه باید تو شهر شوهرش زندگی کنه تو حاضری اینجا
بمونی و دیگه برنگردیم شهر خودمون و این بود که من برا همیشه اون پسر رو فراموش کردم......