امین این برای تو هست....
مرد
جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند
گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.
تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.
استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.
همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار
دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به
او.
جوان
به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می
کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج
کنم.
استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!
داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.
پگاه عزیز دوباره شاهکار ایجاد کرد.......
کلی تو کتابخونه درس خوندم بعد گفتم بیام بیرون یه کیک بخورم..چرا صندلی های کنار کتابخونه رو عوض
کردن...خنده بازار که نیست!! این صندلی ها مثل صندلی های سینما است ولی خیلی لیز هست و وقتی
میشینی اگه ندونی اوضاع چطوریه صندلی برعکس میشه و....الته من اصلا اینطوری نشدم و میخوام براتون بگم
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد یعنی چی دقیقا!!نشستم روش تا نصفه ی افتادن رفتم از خودم خندم گرفت
دیدم سمت چپم کسی نیست بعد دیدم یه اقای بسیار نازنین و دوست داشتنی کنارم نضسته از خستگی اولش
اصلا متوجه نشدم...احسااس کردم خندش گرفته ولی به رو خودش نیاره منم خیلی ناگهانی برا رفع ضایگی
گفتم این صندلی ها خرابه؟؟؟دوست عزیز هم گفت نه بابا مثه سینماست ندیدی تاحالا؟؟؟بعد گفت بیا جلوتر
بشین درست میشه....ببینید من خیلی سنگین رنگین نشسته بودم و خودش شروع کرد اصلا هم به من مربوط
نیست...گفت شما چه مقطعی میخونی چه رشته ای بعد چندتا سوال از میکروبیولوژی پرسید بعد منم رشته
اش رو پرسیدم دانشجو یه شهر دیگه بود کیک بهش تعارف کردم....خلاصه از ائنجا که من دوستام خیلی دوسم
دارن یهو همشون با هم در تمامی رشته ه ا و ورودی ها پیداشون شد بد بخت یه نیم ساعتی هم نشست دید
نمیرن...رفت!!!!ولی خب خوشم اومد حیف شد...اخییی!!!حالا جالبه ما یه پسره رد میشه از جلومون ساده و
بی هیچ افتادنی از سر تاپاش ایراد میگیریم میخندیم وای چه کار زشتی بعد این دوست عزیزمون نخنندیدی
اصلا...خوشحالم که خوابگاهی نبود و نرفت برا همه تعریف کنه در عوض من برا همه گفتم!!!ولی از هم صحبتی
باهاش خیلی لذت بردم دروغ چرا؟؟؟
فردا دوباره میرم برا ضبط رادیو من به عنوان یه دختر اعلام میکنم که دخترا واقعا واقعا حسودن..من صراحتا اعلام
میکنم پسره که من رو برا رادیو معرفی کرده رو اصلا دوست ندارم اگه بدونید هم کلاسیش از وقتی اومدم تو گروه
چه رفتارایی با من میکنه حیف که اهل حالگیری نیستم!!!حالا خوبه خودشون در حد تیم ملی صمیمین!!!برا خودش
تریپ حسادت برداشته بعد چون که من عادی هستم هم بیشتر زورش میگیره اما خب چیکار کنم من اصلا اینجاها
نیستم(اونم من!)
یه استاد ماه داریم که من خیلی خیلی از شخصیتش از اینکه درسشش رو دوست داره از اینکه واقعا میفهمه چی
میگه...به دانشجو احترام میذاره.حواسش به همه هست....وای خدا!!!در ضمن استاد هماتولوژی هست
خلاصه این استاد عزیز اگر گوشی سر کلاس زنگ بخوره 2هفته ازت میگیره و بعضی وقتا تا اخر ترم..و این حقیقت
داره نه تنها یه تهدید...در عمل ثابت شده...امروز دوستم رفته بود بالا یه پاورپوینت رو توضیح بده...ساعت گوشیشی
زنگ خورد...گوشیشم تازه خریده بود!!!!!!!!!!!!!!خلاصه ما هم جرات نمیکردیم دست به گوشیه بزنیم.بعد دوستم
به ترفندی از صندلی جلو گوشیش رو برداشت حالا خدایا بلد نبود خاموشش کنه!!!استاد هم تو چشمای همه نگاه
میکرد ما هم فقط به فکر گوشی دوستم بودیم اما معجزه رخ داد و استاد اصلا نفهمید و گفت از او اخرا صدا میاد
و ما اول کلاس بودیم ...چطو نفهمید...خلاصه که لحظات روحانی بود...
سلام.
گروه ما برا خونگیری سه نفره بود..هر دوتاشونم دوستام بودن...یکی از دوستام خیلی معصوم . بچه است
خیلی حساس ولطیف..مدام باید مواظبش باشی...بعد این برا سری اول اومد از من خون بگیره...من اولش دوس
نداشتم ازم خون بگیره چون اعتماد به نفسش رو نداشت اما بعد گفتم اونم مثه من و تازه از من خیلی بهتر
بود...بعد نیدل رو که زد تو رگم اولش کم فرستاد تورگم یه قطره خون اومد ...من اصلا نترسیدم چون فهمیدم چرا
اینطوری شد..خودش دستاش وحشتناک میلرزید ینی قشنگ
سرنگ تو دستم میلرزید...بعد تو چشام نگاه میکنه نه سرنگ رو میبره داخل نه میاره بیرون...بغض کرده بود
میگفت پگاهی ببخشید معذرت میخوام!!!!!!!!!دکترم عصبانی شد گفت معذرت میخوام وببخشید نداره بزن تورگ
سریع!!!!!منم نگاش کردم گفتم من به تو اعتماد دارم اصلا هم دردم نگرفته اونم اروم شد و ادامه داد و الحق
کارش تمیز بود.بعدش فکر میکرد من دردم گرفته به رو خودم نمیارم عذاب وجدان گرفته بود بهم اجازه داد دوبار
از دستش خون بگیرم....