یکی برام نظر گذاشت که ماشاالله به این همه پست...ولی واقعا چرا انقد حرف زدم...چرا برا هیچکس حرف
نزدم(به جز خدا البته منظورم این نیست به جمله ی خدا کافیست اعتقاد ندارم)؟دلم نمیاد بداش رو به مادرن بگم دلش میگیره...کسی بود که باهاش حرف بزنم؟اصلا
خواستم؟؟؟چرا اهل دردر و دل کردن نیستم...معتقدم درد ودل واسه دله دلم واسه خدا...تازه اینا که میگم هنوز
درد و دل نیست!حرف دله!!میخوام حرف بزنه...سبک بشه...خجالتم نداره! میخواد بگه!!!
2 روز از مهر گذشته و من 17 تا خاطره دارم......زیاده؟؟؟؟ینی دل ادم انقد حرف داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اره؟
خوبه که خدا همیشه هست...خیلی خوبه........اروم...فقط نگات میکنه....وای چی شد که من عاشق خدا شدم...من تا اول دوم
راهنمایی نماز نمیخوندم روزه هم نمیگرفتم...چی شد یهو؟؟؟؟
اگه حرفام بچه گانه است و دخترانه...خب حرف دلم هست...من در حد یه دختر 20 ساله مینویسم و گاهی میشم
دوساله پایان نامه ندارم که در موردش صحبت کنم..سرگرم درسم(عاشق درس) و اینجا و گاهی سینما...برام
قشنگه وقتی کسی میاد و نظر میذاره...خیلی حس خوبی بهم میده..مثل حرف زدن با یه دوست خوب.......قرار
نیست درسایی رو که خوندم اینجا پس بدم!شاید کارم اشتباهه!خب بگید؟؟؟
قبلا همه چی رو میریختم تو خودم ینی از وقتی دیگه تو دفتر خاطراتم ننوشتم..امام الان هرچند سربسته اما میگم
و سبک میشم...حتما باید یه چیزی کپی پیست داشته باشه که همه دوس داشته باشن؟؟؟؟؟؟؟
پدرش مریض بود...برام یه بار گفته بود...یه بار گفت اومدن بیمارستان برا درمان منم از خانوادم اجازه گرفتم با چند تا
از بچه های کلاس رفتیم عیادت...در دورانی که فهمیده بود قراره ازدواج کنم پدرش فوت کرد...منم به رسم ادب پیام
دادم تسلیت گفتم..طوری رفتار کرد انگار پدرش رو من کشتم...خیلی ناراحت شدم و لی خب چیزی نگفتما..پدرش
رو خیلی دوس داشتم اما خب چیکار میتونستم بکنم..پسرا توضیح بدن چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟