سلام...
مادر جونم امروز بیحوصله شده بود...البته امروز عصر...از اون نوع بیحوصلگی های مادرونه که باید مادر میبودم تا میفهمیدمش...
کلی باهاش شوخی کردم ولی حال و حوصله نداشت...دست اخر بهش گفتم قلقلیت میکنم تا بخندی خندید یه عالمه ولی
هنوز توپ نشده بود...
خلاصه دیگه باباجون که از سر کار برگشت خوب شد...احتمالا دلش هوای شوهرش رو کرده بود!!!
سریال پایتخت 2 رو هم نگاه کردیم و پگاه جان غش کرد از خنده...دیگه جمع کلا شاد شد!!!
سلام...
یه وقتایی از خودم خندم میگیره که به هزار زبون و در هزار زومانو مکان خلاصه همیشه دلتنگم!!
انگارکه دلتنگم برای تمام فصول...
دلم برا یه چیزایی تنگ میشه عجیب و از همه عجیب تر دلتنگی برا اون کسایی یا شادم چیزایی که هیچوقت نه دیدیشون
نه شنیدیشون چه برسه به اینکه داشته باشی اونارو!!
گاهی یه صدا انقدر تو گوشت تکرار میشه که باورت میشه داره صدات میکنه داره باهات حرف میزنه...
اون کیه؟؟
اما همیشه به این فکرمیکنم که اونایی که دلم براشون تنگ میشه الان کجان؟چیکار میکنن؟اونا هم دلشون برا من تنگ
میشه یا نه؟
سلام...بعضی وقتا از رفتارای خودم خیلی ناراحت میشم...
احساس میکنم پگاه نباید این کار رو انجام بده...
با 2تا خالم و مادربزرگم زیاد رابطه ی خوبی ندارم...اصلا بی احترامی بهشون نمیکنم
یعنی اصلا رفتاری نمیکنم که بخواد بی احترامی بشه..به مادربزرگم گه گاهی سر میزنم اما خالمکه از دانشگاه میاد و اون خاله
دیگه ام که میاد اصلا دوس ندارم ببینمشون انگار نفسم رو میگرن...البته دل به دل راه داره...اصلا این قضیه برام مهم نیست..
اما ناراحتیمادرم رو از اینبابت نمیتونم تحمل کنم...بین دوست داشتن من و اونا گیر کرده و در اخر من رو انتخاب میکنه شاید
همین هست که من رو اذیت میکنه... باید بتونم باهاشون کنار بیام تا مادرم دلگیر نباشه...
سلام...
اعصابم از این قضیه سبد کالا بهم ریخته ...خداییش چه وضعیه دولت برا مردم درست کرده؟؟؟
ما که هنوز نگرفتیم...ولی دلیل نداشت مردم رو انقد حریص و گشنه نشون بدن اونم دقیقبعد از امضای مثلا تفاهم نامه!!!
همین 80 تومن رو به حساب مردم واریز میکردن هر کاری دلشون میخواد انجام بدن....
خب این که هیچی ما هم 12 بهمن رفتیم دانشگاه هیچ کلاسی تشکیل نشد یک شنبه هم همه هماهنگ کردیم
تا اخر هفته نریم کلاس...هیچی دیگه برگشتم شهرمون...انقد مزه میده...شنبه فاینال زبان فرانسه دارم...
یاد گرفتن زبان جدید خیلی کیف میده...