سلام...
امروز توی دانشگاه دنبال باغبان محترم میگشتم و همه کنجکاو و بسیج شده بودن!!!
حراست از طریق دوربین های مدار بسته برام پیداش کرد...خلاصه پیداشون کردم بعد حسابی بنده خدا تعجب کرده بود که من
باهاش چیکار دارم...
منم یه گلدون ریزه میزه نشونش دادم گفتم میشه برام گل بکارید...بنده خدا دلش میخواست قاه قاه بخنده...با مهربانی گفت
آره
و فردا ازش میگیرم...ترم 4ای شدیم و مشنگ بازیام هنوز ادامه داره
قرار بود کلاس انگل شناسی رو بپیچونیم...خلاصه طبق معمول پگاه جان در دانشکده کار داشتن!استاد رو دیدم و دیدم عجیب
مصمم بود که بیاد کلاس گفتم استاد تشریف بیارید ولی فقط من تو کلاسم!!
بنده خدا گفت حالا یه کم دیگه هم صبر میکنم دیگه یه 20دقیقه بعد رفتم گفتم استاد هیچکس نیست منم برم؟گفت تو هم برو...
سلام...
دیشب اولین شب ترم 4 توی خوابگاه بودم...
با اجازتون اومدم شب زود بخوابم...نصفه شب احساس کردم در بالکن داره باز و بسته میشه...فهمیدم که گربه است!!
ولی خب در عجب بودم که چرا تشریف نمیارن داخل!!!!
دوستم رو صدا کردم اونم فک میکرد خواب بودم کلی حرفای جدی زدم که باور کرد خواب نیستم خلاصه ژاشدیم گربه ی عزیز رو
بیرون کردیم و با شال و روسری دستگیره ی در رو وصل کردیم به تخت تا نتونه بازش کنه...تا صبح پشت در بود بنده خدا....
سلام...
صبح که مادرجون سرکار بود پاشدم جارو برقی کشیدم گردگیری کردم خلاصصه کدبانو
گری...آخر سر اومدم آب انار بگیرم همینطور که میکسر روشن بود قاشق چوبی رو زدم توش
وخلاصه عرضکنم قاشق دو نیمه شدو همه جای آشپزخونه صورتی شد به نظرمن که زیبا
شد ولی چون سلیقه من و مادرجون یکی نیست تمیزش کردم که بحثی رخ نده!!!
سلام...
یه وقتایی دلت برای یه کسایی تنگ میشه که نباید به هیچکس بگی...یه کسایی که شاید دیگه برنگردن ولی تو دلت بخواد
برگردن!!آره میخوام !!
امشب برادر عزیزم اومد باهام حرف زد یک علمه با هم حرف زدیم...سن حساسی داره...من خیای دل نگرانشم البته خودش خدا
دوسته...
یک سری مطالب نشریه رو تایپ کردم...باید برا رادیو هم مطلب جمع و جور کنم به امید خدا...